حرم فلش - کد وبلاگ ثانیه شمار فلش
ایران بزرگ
 

آل زیار : 

مردآویج بن زیار (316 تا 323 هجری) : برخی منابع مردآویج را شیعه و برخی دیگر زردشتی نوشته اند ، در هر دو صورت ، مردآویج بیش از آنکه فردی مقید به مذهب باشد به قول امروزی ناسیونالیست بود و در آرزوی براندازی دستگاه خلافت و احیای پادشاهی ساسانی . او در ابتدا یکی از امرا و زیردستان اسفار بن شیرویه بود و این اسفار یکی از سردارانی بود که بر داعی صغیر علوی یاغی شده و به امیر نصر سامانی پناه برد و امیر سامانی مردآویج را با سپاهی به مازندران فرستاد و چنانچه آمد بر داعی صغیر دست یافته و وی را کشتند . پس از این پیروزی امیر سامانی حکومت گرگان و طبرستان و بخش بزرگی از مناطق مرکزی ایران را به اسفار داد و اسفار مردآویج را مامور منطقه طارم کرد که در آنجا خاندان آل مسافر به استقلال حکومت می کردند . 

اما اسفار حاکم بسیار ظالمی بود و بویژه باقی ماندنش بر دین زردشت باعث سختگیری اش بر مسلمانان می شد تا جایی که در هر محلی اقامت می کرد مساجد آن حدود حق گفتن اذان نداشتند و موذنی را که این ممنوعیت را نقض کرده بود با دست خودش از مناره به زیر افکند . این وضعیت باعث شد تا عده ای از نزدیکان و سرداران اسفار به فکر شورش بیافتند و سردسته آنها هم مردآویج بود که با امیر مسافری متحد شده و با سپاهی به قزوین که اسفار در آنجا مقیم شده بود آمدند . اسفار از برابر آنها گریخت اما بعد از مدتی تعقیب و گریز گرفتار شده و به قتل رسید . 

به این ترتیب مردآویج حاکم مملکت اسفار شد و قصد تبعیت از خلیفه یا سامانیان را هم نداشت . در حدود گرگان و طبرستان چند بار با سامانیان به زد و خورد پرداخت و عمدتاً فاتح بود اما هدفش دستیابی به مناطق تابع خلافت بود و از این رو همدان و اصفهان و اهواز را در جنگ با عمال خلیفه گرفت . آمده است که مردآویج قصد داشت در شب جشن سده چنان سور و سروری در اصفهان به راه اندازد که در تاریخ پس از اسلام بی سابقه باشد اما چون از نتیجه کار راضی نشد تند مزاج گردید و تا چند روز چنان با اطرافیانش به تندی برخورد کرده و کوچکترین اشتباهات را به سختی مجازات می نمود که عاقبت غلامان ترکش در حمام او را تنها گرفته و کشتند!  

وشمگیر بن زیار (323 تا 357 هجری) : پس از قتل مردآویج در اصفهان ، نظام حکومتیش از هم پاشید ، بخشی از سرداران و سپاهیان به ری رفته و با برادرش وشمگیر بیعت کردند و بخشی دیگر راه شیراز را در پیش گرفته و با علی بویه که ظاهراً به اسم مردآویج اما در واقع مستقلاً بر شیراز حکومت می کرد بیعت نمودند . وشمگیر تلاش زیادی نمود تا حکومت را سرپا نگه دارد اما سامانیان و آل بویه با یکدیگر متحد شده وشمگیر را شکست داده و به طبرستان فراری دادند . ابوعلی چغانی (سردار سامانی که پیشتر به او اشاره رفت) وشمگیر را در طبرستان تعقیب نموده و در ساری به محاصره درآورد اما عاقبت بین طرفین صلح شده و مقرر گردید وشمگیر تابع دولت سامانیان باشد . لیکن چندی بعد آل بویه وشمگیر را از طبرستان راندند و از آن پس وشمگیر در ممالک سامانی سرگردان شده و گاه و بیگاه به یاری آنها با آل بویه به نبرد می پرداخت اما توفیق چندانی در بازپس گیری حکومتش نداشت تا اینکه در یکی از این لشکرکشی ها ، در حوالی کرمان حین شکار از اسب افتاد و کشته شد . 

بهستون بن وشمگیر (357 تا 366 هجری) : بعد از مرگ وشمگیر پسر ارشدش ابومنصور بهستون که در طبرستان اقامت داشت داعیه حکومت پدر نمود اما افراد وشمگیر در اردوی سامانی با پسر کوچکتر وشمگیر یعنی قابوس بیعت کردند در نتیجه بهستون هم تابعیت آل بویه را پذیرفت و حکمران طبرستان شد . سامانیان هم حکومت گرگان را به قابوس دادند و هر چند این دو برادر در مجاورت هم حکومت می کردند راهشان از هم جدا بود . 

شمس المعالی قابوس بن وشمگیر (357 تا 403 هجری) : قابوس پس مرگ برادر فرصت اندکی برای حکومت با آرامش داشت زیرا درگیر اختلافات داخلی آل بویه شده و به فخر الدوله پناه داد ، عضدالدوله و موید الدوله هم به گرگان لشکرکشی کرده و آن دو را فراری دادند . پس از آن قابوس به مدت هجده سال در مملکت سامانی سرگردان بود و چشم امید به یاری آنها داشت لیکن همانطور که اشاره رفت ، سامانیان هم ضعیف شده و اسیر کشمکش درباریانشان بودند . فخر الدوله هم پس از بازگشت و سروری در مملکت بویه روی خوش به قابوس نشان نداد! تا سرانجام در سال 388 که آل بویه هم ضعیف شده و دچار اختلاف گردیده بودند ، قابوس به تحریک هوادارانش در گرگان و طبرستان پرداخت و آنها بر عاملان آل بویه شوریده و ولایات را به نام قابوس فتح کردند و امیر زیاری با شوکت و احترام به گرگان بازگشت .  

قابوس پس از آن بر قدرتش افزود و مناطقی از گیلان و سمنان را هم فتح نموده و با محمود غزنوی هم با احتیاط و احترام برخورد می کرد تا حکومتش از جانب او مورد تعرض قرار نگیرد . لیکن در اواخر عمر زود خشم و ظالم شد و امرایش که خود را در خطر سوءظن های بی مورد او می دیدند نزد پسرش منوچهر رفته و او را مجبور به برکناری پدر نمودند . قابوس پس از برکناری در قلعه جناشک گوشه عزلت گزید اما شورشیان که می ترسیدند منوچهر او را دوباره به حکومت برگرداند مخفیانه به قتلش رساندند . 

قابوس را شاعران زمانش بسیار مدح کرده اند و ابوریحان بیرونی هم کتاب "الاثار الباقیه" خود را به نام قابوس تالیف نموده . ابن سینا هم به عزم خدمت در دربار وی از خوارزم راهی گرگان شد لیکن پس از دستگیری و قتل قابوس به مملکت بویه پناه برد . 

فلک المعالی منوچهر (403 تا 423 هجری) : منوچهر بعد از سیاست قاتلان پدر ، برای آنکه حکومت خود را استوار سازد با سلطان محمود غزنوی بیعت نمود و بعد از مرگ سلطان بزرگ ، بیعت را با پسرش مسعود هم تجدید کرد زیرا برادرش دارا که از ظلم پدر به دربار غزنوی پناه برده بود مدتها در خدمت سلاطین غزنوی بود و منوچهر از این وحشت داشت که با کوچکترین بهانه ، غزنویان او را برکنار و دارا را بجایش منصوب نمایند . 

نوشیروان بن فلک المعالی (423 تا 435 هجری) : بعد از مرگ منوچهر پسرش نوشیروان خردسال بود از این رو یکی از اقوامش به نام باکالیجار کوهی (که بعدها شهرت افتاد منوچهر را مسموم کرده) اداره حکومت را بدست گرفت . او ابتدا با سلطان مسعود غزنوی بیعت کرد اما زمانی که سلطان به هند رفته بود سر به شورش برداشت و سلطان به دفع او آمده و گرگان و طبرستان را تسخیر کرد اما چون در همین زمان شورش ترکان سلجوقی بالا گرفته بود ، به ناچار با باکالیجار صلح کرده و به خراسان بازگشت . زمانی که نوشیروان به بزرگسالی رسید عاقبت فرصت یافت تا خویشاوند را به بند کشد و خود زمام امور را بدست گیرد . اما برای سلطان جوان خیالی باطل بیش نبود زیرا اندکی بعد سپاهیان سلجوقی از راه رسیده و نوشیروان را شکست دادند و از آن پس تا نوشیروان و پسرش جستان زنده بودند حاکم اسمی گرگان اما کاملاً بی اراده و آلت دست سلجوقیان قرار داشتند و تاریخ فوت جستان نامشخص است و پس از وی هیچ نشانی از زیاریان باقی نماند . 

اما یکی از خاندان آل زیار که بویژه در تاریخ ادبیات شهرت فراوان دارد امیر عنصرالمعالی کیکاووس پسر اسکندر بن شمس المعالی قابوس است که هرچند در تاریخ سیاسی آل زیار نام و نشان چندانی از وی دیده نمی شود اما به سبب نگارش کتاب معروف قابوسنامه ماندگار شده که مجموعه نصحیت هایش است برای پسرش گیلانشاه . 

 

آل بویه : 

نظام حکومتی آل بویه پیچیده و چند شاخه است از این رو نمی توان آن را همچون سلسله های پیشین یک به یک بین سلاطین مختلفش تقسیم نمود . پس به ناچار باید آن را دنباله دار تعریف کرد . 

بویه ماهیگیر گیلانی که بعدها برخی مورخان اصرار نمودند نسبش را به بهرام چوبینه یا یزدگرد سوم برسانند سه پسر داشت ؛ علی ، حسن و احمد . که سری پر سودا داشتند و به خدمت علویان در آمدند . آنها از جمله یاران نزدیک ماکان بن کاکی بودند که در دستگاه حکومت علویان رقیب اصلی اسفار بن شیرویه بود و برخلاف وی پس از مرگ پسران ناصر کبیر دوباره به داعی صغیر روی آورد . اما پس از کشته شدن داعی ، مدتها سرگردان بود و حتی به سامانیان هم پناه برد اما وقتی دید تلاش هایش به جایی نمی رسد ، افرادش را مرخص کرد و بیشتر آنها از جمله پسران بویه پیش مردآویج رفتند .  

مردآویج هر کدام از پسران بویه را مامور حکومت بر شهری کرد اما آوازه امارت علی بر کرج خیلی زود بالا گرفت و امیر زیاری احساس تهدید نمود . هنگامی که علی از قصد مردآویج برای نابودیش آگاه شد با سپاهی نهصد نفره کرج را ترک کرد و با همین سپاه اندک اصفهان را که در آن زمان هنوز در دست عاملان خلیفه بود فتح نمود! مردآویج برادرش وشمگیر را با سپاه بزرگی راهی اصفهان کرد پس علی راه خوزستان را در پیش گرفت و ارجان (بهبهان امروزی) و رامهرمز را فتح نمود . سپس راهی فارس شده و شیراز را گشود . خلیفه عباسی که از سوی مردآویج و علی بویه احساس خطر می کرد لشکری بزرگ به خوزستان فرستاد و چون مردآویج از پس این لشکر بر نیامد با علی صلح نمود و مقرر شد علی در شیراز به نام مردآویج حکومت کند و برادرش حسن هم به عنوان گروگان پیش مردآویج باشد . 

بعد از قتل مردآویج ، حسن از زندان گریخت و نزد برادرش در شیراز رفت . علی او را با سپاهی به فتح بلاد زیاری فرستاد و حسن با کمک سامانیان وشمگیر را در چند نوبت شکست داده و اصفهان و کاشان و ری و همدان را فتح نمود . از آن سو علی سپاه دیگری به برادر کوچکتر (احمد) داد و احمد هم با این سپاه کرمان را فتح کرد هرچند در جنگ با بلوچان زخمی شد و دست چپش را از دست داد .  

نکته جالب آنکه ماکان بن کاکی که آن همه پسران بویه به او ابراز وفاداری می کردند پس از مرگ مردآویج به سپاه وشمگیر پیوست اما آل بویه با او جنگ کردند و ماکان در حدود ری کشته شد .

در حالی که پسران بویه در ایران قدرت می گرفتند اوضاع دارالخلافه بغداد به شدت آشفته شده و عرصه رقابت بین وزرا و سرداران و غلامان شده بود! احمد که در این گیر و دار اهواز را فتح کرده و اوضاع را زیر نظر داشت در یک فرصت مناسب و بدون جنگ در سال 334 هجری وارد بغداد شد هرچند با مستکفی ، خلیفه عباسی با عزت و احترام برخورد نمود و مستکفی هم برادران بویه را به این القاب مفتخر نمود : عماد الدوله علی ، رکن الدوله حسن و معز الدوله احمد و از آن پس هر که از آل بویه به حکومت می رسید از خلفا لقبی می گرفت!

البته اندکی بعد احمد مستکفی را معذول و کور نمود و مطیع را به جایش گذاشت و او و جانشینانش کاملاً مطیع آل بویه بودند! برخی مورخان آورده اند که احمد قصد داشت خلافت عباسی را به کلی برداشته و علویان را به خلافت برساند اما مشاورانش به وی تذکر دادند تنها خلفای عباسی را می توان آلت دست قرار داد و اگر خلافت به علویان برسد آل بویه باید کاملاً مطیع سیاست های آنها باشند!!! 

بعد از مسلط شدن آل بویه بر بغداد ، جنگ های بسیاری بین آنها و حمدانیان که بر حلب و موصل حکومت می کردند رخ داد و از آنجا که هر دو این حکومت ها شیعه بودند عملاً باعث تضعیفشان در برابر رقبای تازه نفسی گردید که بعدها ظهور کردند و دوران طلایی حکومت شیعیان بر منطقه در قرن چهارم هجری را خیلی زود به سر آوردند . 

پس از فتح بغداد ، باز هم کار و بار آل بویه سکه بود . سامانیان را در جنگ شکست دادند ، زنجان و آذربایجان را از آل مسافر که در این حدود قدرتی یافته بودند گرفتند و حتی بر عمان در جنوب تنگه هرمز مسلط شدند و در شمال دریا تا حدود سند تاخت و تاز می کردند . سه برادر بویه کاملاً با یکدیگر در رفاقت و هماهنگی بودند و مملکتشان در صلح و رفاه و بویژه اوضاع شیعیان که مدتها مورد آزار و اذیت بودند سامان گرفت و به راه افتادن نخستین دسته های عزاداری علنی شیعیان در محرم را به همین دوره نسبت می دهند . 

علی در سال 338 هجری فوت کرد و چون پسری نداشت پیش از مرگ پسر ارشد برادرش حسن به نام پناه خسرو را به جانشینی در شیراز انتخاب کرد که بعدها لقب عضد الدوله گرفت . با اینکه علی و حسن و احمد هر کدام بر ولایات جداگانه ای حکومت می کردند ، حسن و احمد ، علی را بزرگ و سلطان آل بویه می دانستند و پس از درگذشت علی ، آل بویه تابع حسن گردید . پناه خسرو در زمان مرگ علی تنها سیزده سال داشت از این رو پدر و عمویش تمام سعی خود را به کار گرفتند تا حکومت شیراز در دستان نوجوان وی استقرار کامل داشته باشد . 

احمد هم که در بغداد حکومت می کرد در سال 356 وفات یافت و پسرش عزالدوله بختیار جانشینش شد . رکن الدوله تا 9 سال بعد بزرگ آل بویه بود تا اینکه بر بستر بیماری افتاد . در این زمان عضدالدوله مغضوب پدر بود چون با عزالدوله به جنگ پرداخته و رکن الدوله او را مسبب اختلاف بین آل بویه می دانست . خبر بیماری پدر که به عضد الدوله رسید از ترس آنکه سروری آل بویه به دیگری واگذار شود به عذرخواهی نزد پدر آمد و رکن الدوله او را بخشید و جانشین خود ساخت و به دیگر پسرانش علی فخر الدوله و بویه موید الدوله (که اولی را حاکم عراق عجم شامل همدان و ری و قزوین و نواحی اطرافش و دومی را حاکم اصفهان کرده بود) امر نمود تا تابع عضد الدوله باشند . 

هنوز یک سال از درگذشت رکن الدوله نگذشته بود که عضد الدوله بار دیگر به قصد عزالدوله لشکرکشید و بغداد را فتح کرد . عزالدوله نزد حمدانیان گریخت و با کمک آنها سپاهی به سمت بغداد روانه ساخت اما در حوالی تکریت شکست خورده و کشته شد . کمی بعد عضد الدوله به بهانه آنکه فخر الدوله جانب عز الدوله را گرفته با همدستی موید الدوله به همدان لشکر کشید و فخر الدوله نزد قابوس زیاری گریخت . 

چون قابوس حاضر نشد فخر الدوله را تسلیم برادران کند ، به گرگان تاختند و آن دو را به خراسان فراری داده و لشکر سامانی را که به یاری قابوس آمده اما از درون دچار تفرقه بود منهزم نمودند . لیکن عضد الدوله به قصد اصلاح امور حکومتی به بغداد بازگشت و در سال 372 هجری به مرض صرع درگذشت . 

هرچند عضد الدوله بانی تفرقه بین آل بویه گردید اما بسبب فتوحاتش که قلمرو بویه را به منتهای وسعتش رساند و همچنین علاقه فراوان به علم و ادب و اصلاح و آبادانی شهرها و تاسیس مدارس و بیمارستان های پیشرفته و مرمت قبور ائمه در عراق ، او را بزرگترین سلطان آل بویه می دانند .  

پس از مرگ عضد الدوله بین پسرانش اختلاف و جنگ درگرفت . یک سال بعد ، موید الدوله هم در ری درگذشت و چون جانشینی نداشت دربار ری فخر الدوله را که هنوز در خراسان سرگردان بود به حکومت فرا خواند . فخر الدوله تلاش زیادی نمود تا صلح را بین برادرزادگانش برقرار سازد اما هر کدام از آنها در گوشه ای از مملکت مستقر شده و به دشمنی با یکدیگر ادامه دادند . صمصام الدوله بغداد و عراق عرب و عمان را در اختیار داشت و شرف الدوله کرمان و فارس را . ابوالحسین احمد و ابوطاهر فیروزشاه هم که در اهواز و بصره حکومت می کردند بعد از کمی کشمکش در رقابت برادران به نام فخر الدوله خطبه خواندند و او را بزرگ آل بویه دانستند . کوچکترین پسر عضد الدوله ابونصر بهاءالدوله نام داشت که چون هنوز نوجوان بود تحت سرپرستی صمصام الدوله در بغداد زندگی می کرد اما چون صمصام الدوله آگاه شد که جمعی از سپاهیان قصد شورش و جانشین نمودن بهاءالدوله را دارند ، او را زندانی نمود . 

شرف الدوله که ظاهراً به بهاءالدوله علاقه فراوان داشت به قصد نجات وی راهی بغداد شد و در سر راه ابوالحسین احمد را در اهواز شکست داده و نزد فخر الدوله فراری داد و احمد مدتی با عزت و احترام نزد فخر الدوله بود تا اینکه به فکر شورش علیه عمویش افتاد و سر خود را به باد داد! فیروزشاه هم در بصره شکست خورد و اسیر برادر شد . صمصام الدوله چون یارای نبرد با شرف الدوله را نداشت از در سازش در آمد لیکن در آزاد کرد بهاءالدوله تعلل می نمود تا اینکه وقتی شرف الدوله بار دیگر تهدید به جنگ کرد تسلیم شد . به این ترتیب بعد از چند سال کشمکش ممالک عضد الدوله بار دیگر به دست شرف الدوله متحد شد اما سپاهیان بویه که از این جنگ ها آسیب فراوان دیده بودند در جنگ با بدر بن حسنویه کرد که به نام آل بویه اما مستقلاً بر کرمانشاه و کردستان حکومت می کرد شکست خورده و بیشتر نواحی غرب و شمال غرب ایران به دست کردها افتاد . 

کمی بعد یعنی در سال 379 هجری شرف الدوله به بستر بیماری افتاد و پیش از مرگ دستور داد تا صمصام الدوله را در زندان کور نمایند و بهاءالدوله را به جای خودش نشاند . اما خبر درگذشت شرف الدوله زودتر از پسرش امیر ابوعلی که به قصد کور کردن صمصام الدوله راهی فارس شده بود رسید و صمصام الدوله از زندان رهایی یافته ، جمعی را گرد خود آورد و فارس را تسخیر کرد . ابوعلی در جنگ با صمصام الدوله کاری از پیش نبرد و چون بهاءالدوله به او مظنون شد او را به بغداد احضار کرده و به قتلش رساند . جنگ بین بهاءالدوله و صمصام الدوله چندین سال ادامه داشت و نواحی فارس و خوزستان مرتباً بینشان دست به دست می شد تا اینکه صمصام الدوله بدست یکی از پسران عزالدوله بختیار به قتل رسید و بهاءالدوله توانست فارس را تسخیر و ممالک عضدی را بار دیگر متحد کند .  

در سال 387 هجری ، فخرالدوله در ری درگذشت و چون پسرانش هنوز خردسال بودند همسرش سیده خاتون زمام امور مملکت را بدست گرفته و پسر چهار ساله اش مجدالدوله را به تخت نشاند . با اینکه مملکت بویه ری بین دو حریف قوی پنجه یعنی غزنویان و زیاریان گرفتار بود مادام که سیده خاتون امور را اداره می کرد از جنگ رو در رو با این دو اجتناب می ورزید . زمانی که مجد الدوله به سن بلوغ رسید نافرمانی پیشه کرد و مادرش را از امور مملکتی کنار گذاشت . سیده خاتون هم گریخت و با همدستی پسر دیگرش شمس الدوله و بدر بن حسنویه به ری بازگشت و مجد الدوله را برکنار نمود . لیکن خیلی زود معلوم شد که شمس الدوله هم به رای مادر نیست بنابراین سیده خاتون او را به حکومت همدان باز فرستاد و بار دیگر مجد الدوله را در ری امیر کرد . سیده خاتون حکومت اصفهان را به یکی از اقوامش ملقب به علاءالدوله کاکویه داده بود و علاءالدوله و فرزندانش را در تاریخ به نام دیالمه کاکویه می شناسند .

بهاءالدوله در سال 403 هجری به همان مرض صرع که پدرش را کشته بود وفات یافت و پسرش سلطان الدوله جانشینش گردید . اما سلطان الدوله هم اسیر کشمکش با برادرانش شد و البته سلطان محمود غزنوی هم در دامن زدن به اختلافات بی تقصیر نبود . سرانجام در سال 411 هجری طرفداران کوچکترین برادر یعنی مشرف الدوله در بغداد غلبه یافته و سلطان الدوله به اهواز گریخت و پس از مدتی نزاع مقرر شد مشرف الدوله بر عراق حکومت کند و سلطان الدوله بر فارس و کرمان .  

در سال 405 هجری بدر بن حسنویه به دست جمعی از سپاهیانش کشته شد و شمس الدوله که اوضاع را مساعد دید ولایات تحت تصرف کردها را فتح کرد . چون کارش بالا گرفت به قصد انتقام از مادر و برادرش عازم ری شده و آنها را به دماوند فراری داد لیکن چون لشکریان می ترسیدند کینه شمس الدوله نسبت به آنها به قتلشان بیانجامد او را وادار به بازگشت به همدان کردند . شمس الدوله تا حدود 412 هجری در همدان حکومت داشت و بوعلی سینا مدتی را وزیر این امیر بوده است .  پس از شمس الدوله پسرش سماءالدوله به حکومت رسید اما چون قصد تسخیر بروجرد را نمود با علاءالدوله کاکویه درگیر جنگ شد و شکست یافته و اسیر شد . ابن سینا هم از آن پس تا زمان مرگ در خدمت علاءالدوله بود .

در اواخر سال 419 هجری سیده خاتون درگذشت و چون مجدالدوله عرضه حکومت داری نداشت جمعی از سپاهیان یاغی شدند و مجدالدوله از روی نادانی به سلطان غزنوی متوسل شد . سپاهیان محمود هم ری را گرفته و مجدالدوله و پسرش را به بند کشیدند و به این ترتیب آل بویه ری منقرض شدند . 

پس از فتح ری سلطان محمود می خواست ملک علاءالدوله را هم تسخیر کند اما علاءالدوله پیشدستی کرده و به نام محمود خطبه خواند . سلطان محمود به خراسان بازگشت اما پسرش مسعود که مامور سامان دهی به حدود مرکزی ایران شده بود با علاءالدوله دشمنی پیشه کرده و وی را از اصفهان و همدان فراری داد و جمع زیادی از مردم را که طرفدار حکومت وی بودند کشت . علاءالدوله تا وقتی سلطان محمود زنده بود فراری در خوزستان زندگی می کرد اما چون مسعود به قصد نشستن بر تخت پدر راهی غزنین شد ، علاءالدوله بازگشت و زمام امور حکومت از اصفهان تا همدان را بدست گرفت . اما پس از استقرار حکومت مسعود ، او باز سپاهیانی به جنگ علاءالدوله فرستاد و چندین سال دو طرف به جنگ و گریز بودند . 

سرانجام علاءالدوله در سال 433 هجری درگذشت و ملک او هم مثل سایر سلاطین بویه عرصه تاخت و تاز و رقابت بین فرزندانش گشت و طغرل سلجوقی که در این زمان غزنویان را از خراسان رانده بود با بهره برداری از این اختلافات ممالک دیالمه کاکویه را یک به یک فتح و آنها را مطیع و اسیر خود ساخت تا به حدود مرزهای آل بویه عضدی رسید .

پس از مرگ سلطان الدوله در سال 415 هجری پسرش ابوکالیجار مرزبان در شیراز به تخت نشست اما با شورش عمویش قوام الدوله در کرمان مواجه شد و درگیری بین دو طرف چهار سال تا مرگ قوام الدوله ادامه یافت . پس از آن ابوکالیجار درگیر جنگ با جلال الدوله جانشین مشرف الدوله گردید و این جنگ با فراز و فرود بسیار تا سال 435 هجری که جلال الدوله درگذشت ادامه یافت و چون پسرش ملک عزیز کاردانی پدر را نداشت به سرعت مغلوب ابوکالیجار و فراری شد و پس از مدتی سرگردانی درگذشت .  

پس ابوکالیجار بار دیگر مملکت عضدی را متحد کرد اما این آرامش دوامی نیافت زیرا سلاجقه وارد ممالک بویه شده بودند به ناچار ابوکالیجار با طغرل سلجوقی صلح کرد و ریاست او را بر خود پذیرفت و کمی بعد در سال 440 هجری درگذشت . پس از او باز پسرانش به جان هم افتادند و دو تا از آنها یکی ملک رحیم در بغداد و دیگری فولادستون در شیراز رقبای اصلی بودند و سلجوقیان هم بر آتش اختلافات می دمیدند تا عاقبت ملک رحیم را در سال 447 و فولادستون را سال بعد در شیراز گرفته و شاخه عضدی آل بویه را هم منهزم ساختند . 

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۲ مرداد۱۳۹۴ساعت 18:32  توسط امین  | 
 
 
لانگیربین

در منتها علیه اقسای شمال قاره اروپا و بالاتر از مدارات قطبی ، مجمع الجزایر پهناوری قرار دارد به نام ساولبارد که بخشی از خاک نروژ محسوب می گردد . این مجمع الجزایر از جمله پناهگاه های اصلی گونه های شگفت انگیز جانوری قطب شمال و بخصوص خرس های قطبی می باشد . براساس مدارک قدیمی موجود در کشورهای اسکاندیناوی ، دریانوردان این منطقه از حدود قرن دوازدهم میلادی از وجود این جزایر اطلاع داشتند اما تا اوایل قرن هفدهم اهمیتی در این جزایر دیده نمی شد تا اینکه از این زمان به مدت حدود دو قرن به پایگاه اصلی شکارچیان نهنگ در آب های اقیانوس منجمد شمالی تبدیل شدند .
بعد از افول دوران طلایی شکار نهنگ این جزایر برای مدتی باز فراموش شدند تا اینکه در نیمه دوم قرن نوزدهم تبدیل شدند به پایگاهی برای مکتشفان قطب شمال و کمی بعد با کشف معادن غنی زغال سنگ کشور نروژ این جزایر را تحت اختیار خود گرفت . جزایر سافلبار در اواخر جنگ جهانی دوم مورد ادعای شوروی واقع شده و چند دهه بصورت مشترک توسط نروژ و شوروی اداره می شد و به عنوان یکی از پایگاه های ویژه شوروی برای مقابله با غرب در این ایام مورد توجه بود اما در اواخر جنگ سرد و با فروپاشی سیاسی شوروی ، روسها این جزایر را ترک کرده و نروژ بار دیگر آن را به طور کامل تحت انقیاد خود درآورد .
در حال حاضر ساولبارد به عنوان یک منطقه آزاد اقتصادی ، علمی و گردشگری محسوب می شود و اقامت در آن برای اتباع خارجی نامحدود می باشد با این حال شرایط سخت قطبی حاکم بر این جزایر باعث شده تا جمعیت دائمی ساکن در این جزایر زیر 3000 نفر باقی بماند که بیش از 2/3 این جمعیت در مرکز آن یعنی شهر لانگیربین سکونت دارند .
البته به دلیل شرایط جغرافیایی خاصی که بر این جزایر حاکم است ، دمای هوا در این منطقه اندکی از مناطق هم مدارش گرم تر می باشد و در واقع جزایر ساولبارد شمالی ترین منطقه روی کره زمین است که در آن می توان شاهد رشد پوشش گیاهی محدود بود!

موقعیت جغرافیایی جزایر ساولبارد


موقعیت مکانی شهر لانگیربین در جزایر ساولبارد



تصویر ماهواره ای از شهر لانگیربین (در دهانه خلیج هم شهر بارنتزبرگ قابل مشاهده است)



نمای لانگیربین در روز طولانی تابستانی



نمای لانگیربین در اوایل زمستان



نمای لانگیربین در شب طولانی زمستانی



دانشگاه مرکزی ساولبارد در لانگیربین



شهر بارنتزبرگ که در زمان حضور روسها در ساولبارد ، پرجمعیت ترین شهر محسوب می شد اما امروزه تقریباً متروکه شده است! 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۱ مرداد۱۳۹۴ساعت 18:18  توسط امین  | 
 

صفاریان : 

یعقوب بن لیث (247 تا 265 هجری) : یعقوب لیث صفاری در تاریخ ایران آوازه فراوانی دارد زیرا اولین استقلال واقعی ایران (یا دست کم بخش اعظم از ایران) را از خلفای عرب به وی نسبت می دهند و نه طاهریان که مورد تایید خلفا بودند . یعقوب که در جوانی رویگری می کرد به سلک راهزنان و عیاران درآمد و چون آوازه دلاوری هایش بالا گرفت به سرداری یکی از بزرگان سیستان به نام صالح بن نصر رسید که بر علیه طاهریان و خلیفه عباسی شورش کرده بود . کار این صالح حسابی بالا گرفته بود و اگر طمع ورزی اش در گردآوری مال مانع نمی شد نام او به جای یعقوب شهره می گشت اما هنگامی که یعقوب و سایر سرداران سپاهش دیدند که او از مسیر عیاری و سخاوتمندی خارج شده بر او شوریدند ، ابتدا سردار دیگری به نام درهم را بر خود امیر کردند اما کمی بعد یعقوب بر این امیر هم شورش کرده و به حکومت رسید . از آنجا که آوازه وی فراوان است بیش از این پیش نمی رویم که در قسمت های قبلی هم به جنگ هایش با طاهریان و علویان اشاره کرده بودیم . 

عمرو بن لیث (265 تا 287 هجری) : یعقوب در اواخر عمر به سودای فتح دارالخلافه راهی عراق عرب شد اما در جنگ شکست خورد و کمی بعد درگذشت . برادرش عمرو که دید در ابتدای حکومت توانایی مقابله با خلیفه را ندارد با وی صلح کرد و امر نمود تا در ممالک صفاری به نام خلیفه خطبه بخوانند . پس از آن عمرو لیث به قدرت و وسعت مملکتش می افزود و خلیفه که می دانست دیر یا زود صفاریان دوباره عازم عراق خواهند شد به دنبال فرصتی برای نابودی عمرو می گشت تا اینکه آوازه امیر اسماعیل سامانی به گوشش خورد و وی را تحریک به جنگ با عمرو نمود . در جنگی که حوالی بلخ بین دو امیر رخ داد با اینکه صفاریان دلاوری بسیار نشان دادند عملاً شرایط میدان به ضررشان تمام شد و عمرو به اسارت درآمد و به بغداد فرستاده شده در آنجا به قتل رسید . 

ابوالحسن طاهر بن محمد بن عمرو بن لیث (287 تا 296 هجری) : پس از شکست عمرو از مملکت صفاریان فقط سیستان باقی ماند با این حال خزانه صفاری آنقدر پر نعمت بود که طاهر نوه عمرو لشکری بزرگ بیاراید و بدون جنگ کرمان و فارس را از دست عاملان خلیفه خارج سازد . اما طاهر حاکمی فاسد و عیاش بود و همه از دست سبکسری هایش عاصی . در نهایت لیث بن علی بن لیث بر او شورید و طاهر و برادرش به فارس نزد حاکم گماشته خود که غلام ترکی به نام سبکری بود رفتند لیکن این سبکری با مقتدر خلیفه عباسی ساخته و به نام او خطبه خواند و یعقوب و برادرش را کت بسته به بغداد فرستاد! 

لیث بن علی بن لیث (296 تا 298 هجری) : بعد از خیانتی که سبکری نسبت به صفاریان نمود ، لیث بن علی به فارس لشکر کشید و آنجا را گرفت ولی خلیفه سپاه بزرگی به فارس روانه ساخت و این سپاه بعد از چند نوبت جنگ با صفاریان عاقبت پیروز شده و لیث را گرفته و او را هم به زندان بغداد فرستادند . 

ابوعلی محمد بن علی بن لیث (298 هجری) : بعد از شکست لیث بن علی ، مردم با برادرش محمد بیعت کردند اما خلیفه به امیر احمد سامانی دستور داد پیش از این که وی فرصت استقرار داشته باشد به سیستان بتازد و آنجا را تصرف کند . در این جنگ با وجود مقاومت فراوان ، صفاریان شکست خورده و محمد اسیر سامانیان شد . سبکری را هم که چون نتوانسته بود مالیات مورد نظر خلیفه را از مردم فارس بگیرد نزد امیر احمد گریخته بود کنار محمد به بند کشیده و هر دو را به بغداد فرستادند . 

ابوجعفر احمد بن محمد بن خلف بن لیث (311 تا 352 هجری) : بعد از چند نوبت شورش مردم سیستان علیه ظلم عمال سامانی ، بالاخره در سال 311 هجری سامانیان از سیستان اخراج شده و مردم با این شخص از خاندان صفاری بیعت کردند که حاکمی عادل و عاقل از کار در آمد و با سامانیان راه صلح و دوستی در پیش گرفت و در روزگار او سیستان به نهایت آبادانی و آرامش رسیده بود . 

ابواحمد خلف بن احمد (352 تا 393 هجری) : خلف بن احمد هرچند توسط آن دسته از اتباع پدرش به حکومت رسید که او را مسموم کرده و کشته بودند اما حاکمی کاردان و دلاور بود که اگر گرفتاری در بین حریفان قوی پنجه نبود شاید می توانست عظمت حکومت صفاری را احیا کند! خلف در ابتدای حکومت چون توانایی اداره کامل سیستان را از عهده خود خارج می دید یکی از اقوامش به نام طاهر بن علی تمیمی را شریک خود در حکومت قرار داد . اما سال بعد که به سفر حج رفت و بازگشت طاهر او را به سیستان راه نداد . خلف به منصور بن نوح سامانی پناه برد و با کمک او جنگ هایی با طاهر نمود تا سرانجام طاهر فوت کرد و پسرش حسین که تاب مقاومت در برابر سپاهیان خلف و امیر سامانی را نداشت تسلیم شد . اما میانه خلف و امیر سامانی خیلی زود به هم خورد و این دو درگیر جنگ هایی طولانی شدند تا جایی که معروف است حسین بن طاهر در مقام سرداری سپاه سامانی هفت سال ارگ سیستان را در محاصره داشته است! عاقبت جنگ بین دو طرف در سال 373 با مصالحه به پایان رسید و حسین هم درگذشت تا خلف در حکمرانی سیستان مستقل گردد .  

بعد از آن نزدیک به دو دهه خلف در صلح و آرامش حکمرانی کرد تا اینکه سپاهیان سلطان محمود غزنوی از راه رسیدند و خلف سه سال با آنها در جنگ و گریز بود و چون کسانی را که در جنگ سستی و خیانت می کردند به سختی مجازات می کرد کم کم اطافیانش پراکنده شدند و سرانجام در سال 393 مجبور به تسلیم در برابر سلطان غزنوی شد . سلطان محمود ابتدا با وی مدارا نموده و به اقامت در جوزجان فرستاد اما چون شنید سرگرم مکاتبه و توطئه چینی با ایلک خان افراسیابی است دستور داد تا زندانی اش کنند و در سال 399 در زندان درگذشت . 

با وجود انقراض دولت صفاری ، تا مدتها کسانی پیدا می شدند که دست به شورش زده و خود را از نسل آنها می دانستند اما کار هیچکدامشان بالا نگرفت و نشانی از آنها در تاریخ باقی نماند . 

 

سامانیان : 

منشا سامانیان در هاله ای از ابهام قرار دارد . خود آنها اصرار داشتند تا نسبشان را به بهرام چوبینه سردار معروف ساسانی برسانند اما از آنجا که این یک سیاست رایج برای رسمیت یافتن بین مردم بوده نمی توان موثقش دانست . به هر صورت این خاندان در واقع کدخدایان قریه ای بوده اند در نزدیکی سمرقند به نام سامان و از این رو "سامان خداه" نامیده می شدند و اولین بار که بطور موثق در تاریخ به این خاندان اشاره شده سامان خداه معاصر خلافت هشام بن عبدالملک بوده است که بدست اسد بن عبدالله قسری ، حکمران خلیفه در خراسان ، اسلام می آورد و نام پسرش را هم اسد می گذارد!  

اسد را چهار پسر بوده که به مامون خدمت می کردند و به هر یک حکمرانی شهری از خراسان داده شده بود . یکی از این پسران احمد بود که ابتدا به حکمرانی فرغانه منصوب شد و بعدها حکم حکومت بر سمرقند را هم دریافت کرد . احمد هفت پسر داشت و پیش از مرگ ، پسر ارشدش نصر را به جانشینی برگزید و در سال 261 هجری معتمد خلیفه عباسی حکومت کل بلاد ماورالنهر را به نصر واگذار کرد و نصر هر یک از برادران را به حکومت بر شهری گماشت و اسماعیل مامور حکومت بر بخارا شد . 

ما بین نصر و اسماعیل به سبب دوستی که اسماعیل با رافع بن هرثمه (که در قسمت علویان اشاره شد) داشت شکرآب شد و این دو درگیر جنگ شدند اما با اینکه اسماعیل در جنگ پیروز شد به برادر عزت و احترام فراوان گذاشت و تا زمانی که نصر زنده بود اسماعیل همچنان خود را خادم وی می دانست .  

اسماعیل بن احمد (279 تا 295 هجری) : اسماعیل را با اینکه در طول حکومت همواره وفادار به خلافت عباسی بود و به نام خلفا خطبه می خواند ، به سبب فتوحاتش در خراسان و گرگان و طبرستان و ری و عظمت بخشیدن به دستگاه حکومتی ماورالنهر ، موسس سلسله سامانی می دانند . در وصف مجاهدت ها و ساده زیستی و دین داری امیر اسماعیل سامانی قلم ها فرسوده شده و امروزه هم به عنوان قهرمان ملی مردم کشور تاجیکستان مورد ستایش است ، اما نباید از این نکته غافل بود که اسماعیل در پایبندی به مذهب سنت و اطاعت از دستگاه خلافت بسیار تعصب داشت و شیعیان و دشمنان خلیفه در زمان حکومت وی بسیار آزار دیده و کشتار می شدند . 

ابونصر احمد بن اسماعیل (295 تا 301 هجری) : در زمان او که برخلاف پدرش ، امیری عیاش و خوش گذران بود سامانیان سیستان را فتح کردند اما در طبرستان از علویان شکست خوردند و معروف است زمانی که خبر این شکست به احمد رسید از خدا طلب مرگ کرد و اتفاقاً چند روز بعد هنگام شکار بدست چند تن از غلامانش کشته شد! 

نصر به احمد (301 تا 331 هجری) : نصر را زمانی که تنها هشت سال داشت به فرمانروایی سامانیان برداشتند و از این رو با شورش های فراوانی از سوی مدعیان سلطنت مواجه گردید اما تمامی این شورش ها را حمویه بن علی کوسه سردار بزرگ سامانی و وزرای لایق نصر (ابتدا ابو عبدالله محمد بن احمد جیهانی و سپس ابوالفضل محمد بن عبیدالله بلعمی) دفع کرده و مملکت را به درستی اداره می کردند . اما اتفاقی که کم کم پایه های حکومت نصر را به لرزه در آورد گرایش گسترده مردم خراسان و ماورالنهر به تشیع اسماعیلی بود تا جایی که حتی نصر هم به آنها ملحق شده و بعد از درگذشت بلعمی وزیری اسماعیلی بر سر کار گذاشت . لیکن گروهی از سرداران و امرا و بویژه غلامان ترک که در دربار سامانی قدرت فراوانی بدست آورده بودند شروع به توطئه چینی برای قتل عام اسماعیلیان نمودند و نصر که به بستر بیماری افتاده بود چون از این برنامه آگاه شد از اسماعیلیان تبری جست و پیش از مرگ به توطئه گران پسر خود نوح را به عنوان جانشین معرفی کرد و نوح با آنها همدست شده و پس از به تخت نشستن بسیاری از اسماعیلیان را بویژه آنها که به دربار و دستگاه حکومتی راه یافته بودند قتل عام کردند . 

شاعر بزرگ ، رودکی هم عصر امیر نصر بود و دوستی نزدیکی هم با بلعمی داشت و در مدح او فراوان سرود .

نوح بن نصر (331 تا 343 هجری) : دوره حکومت نوح آغاز انحطاط سامانیان بوده است . او از ترس امرای متعصب ضد اسماعیلی فقیه مجتهدی را به وزارت برگزید که همواره در کار دین و عبادت بود و از اداره امور مملکت غافل! از سوی دیگر نوح با شورش های متعددی مواجه گردید و از همه مهمتر شورش ابوعلی احمد چغانی سپهسالار خراسان بود که با فراز و فرود بسیار چندین سال طول کشید و درنهایت به مصالحه انجامید . همچنین همین امیر چغانی جنگ های بسیاری قبل و بعد شورشش با حاکمان آل بویه داشت . 

ابوالفوارس عبدالملک بن نوح (343 تا 350 هجری) : در ابتدای حکومت عبدالملک ، احمد چغانی بار دیگر یاغی شد و با همدستی آل بویه به گرگان و خراسان حمله کرد اما از سپاه سامانی شکست خورده و کمی بعد درگذشت . بعد از آن البته جنگ بین سامانیان و آل بویه مدتی ادامه داشت تا اینکه صلح برقرار شد . اما در زمان این امیر سامانی دربار به عرصه رقابت شدید و خونینی بین رجال و سیاستمداران تبدیل شد و بسیاری از وزرا و سرداران لایق معزول یا مقتول شدند . 

ابوصالح منصور بن نوح (350 تا 366 هجری) : جمعی از درباریان نصر پسر عبدالملک را بر تخت نشاندند اما طرفداران عمویش منصور در یک روز غالب آمده و منصور به حکومت سامانی رسید . یکی از مخالفان منصور البتکین حاجب مخصوص سپهسالار خراسان بود که چون نمی خواست با سامانیان جنگ کند از خراسان گریخت و در غزنین ساکن شد تا با کفار سرحدات هند جهاد کند و بانی سلسله غزنویان گردید . اختلاف و رقابت در دربار سامانی در این دوره هم ادامه داشت اما وزرای با تدبیری هم در دستگاه امیر ظهور کردند که فی المثل یک صلح شرافتمندانه و دوستانه با آل بویه از ثمراتشان بود . همچنین در زمان امیر منصور بود که جنگ های طولانی با امیر خلف بن احمد صفاری آغاز و تا زمان جانشینش ادامه یافت . 

ابوالقاسم نوح بن منصور (366 تا 387 هجری) : در زمان او رقابت و کشکمش بین سرداران و درباریان بار دیگر به اوج رسید و اساس مملکت از هم پاشید . رقبا حتی در جنگ با عضدالدوله هم کارشکنی می کردند و اگر مرگ ناگهانی امیر بزرگ بویه نبود سرزمین های سامانی به تسخیر این خاندان در می آمد . از آن سو کار رقابت چنان بالا گرفت که برخی بر امیر سامانی یاغی شده و با ترکان افراسیابی همدست شدند و در فتح بخارا به آنها یاری رساندند اما در اینجا هم مرگ ناگهانی بغراخان افراسیابی ، به امیر نوح فرصت داد بار دیگر در بخارا مستقر شود و برای سامان بخشیدن به امور مملکت دست دوستی و اتحاد با سبکتکین داماد و جانشین البتکین داد که در غزنین شوکت و قدرتی روز افزون یافته بود و پسرش محمود از سوی امیر سامانی به سپهسالاری خراسان منصوب شد .  

بوعلی سینا دانشمند نامی ایران مدتی را در دربار نوح بن منصور گذراند و از کتابخانه سلطان بخارا که آن زمان شهره عالم بود بهره ها برد . لیکن با سست شدن حکومت سامانیان ابن سینا به خوارزم و چندی بعد به گرگان و در نهایت به ممالک آل بویه پناه برد .

ابوالحارث منصور بن نوح (387 تا 389 هجری) : فوت تقریباً همزمان نوح و سبکتکین ، اتحاد سامانیان و غزنویان را از هم گسست . منصور بن نوح نوجوانی خام بود و محمود غزنوی هم با ترک خدمت خراسان به غزنین رفت تا با برادرش بر سر تاج و تخت غزنوی نزاع کند . در نتیجه باز سستی در کار افتاد و رقابت بین امرا و سرداران بالا گرفت . سلطان محمود چون در کارش استقرار یافت برای احیای اتحاد ، خراسان را از منصور مطالبه کرد و چون امیر نوجوان مخالفت نمود سلطان محمود به زور شمشیر خراسان را فتح کرد و سرداران سامانی که از امیرشان ناراضی شده بودند او را کور کرده و برادر خردسالش را به جایش به امارت برداشتند . 

ابوالفوارس عبدالملک بن نوح ثانی (389 هجری) : سرداران سامانی بعد از انتصاب عبدالملک ثانی ، به جنگ محمود رفتند اما باز هم شکست خوردند و زمانی که اخبار ضعف و شکست سامانیان به ایلک خان افراسیابی رسید به ماورالنهر یورش آورده و بخارا را فتح و خاندان سامانی را منقرض نمود و چنین شد که عبدالملک ثانی آخرین سلطان ایرانی (پارس نژاد) الاصل ماورالنهر لقب گرفت و از آن پس این خطه همواره در تملک فرمانروایان ترک نژاد بوده است .  

ادامه دارد ... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۸ مرداد۱۳۹۴ساعت 11:12  توسط امین  | 
 

صدر اسلام : 

متاسفانه تعداد زیادی از نویسندگان و مورخان ، بویژه در دهه های اخیر ، دچار یک جور ملی گرایی مفرط شده اند ، از یک طرف تاریخ ایران برایشان فقط در قبل از اسلام خلاصه می شود و هیچ علاقه و اشتیاقی به بازگو کردن تاریخ ایران بعد از ورود اسلام ندارند و ورد زبانشان فقط کوروش و داریوش است و خسرو انوشیروان دادگر! از آن طرف هم چششمان را روی برخی حقایق و نکات تاریک تاریخ ایران قبل از اسلام می بندند و این دوران را فقط گل و بلبل تصور می کنند! 

با این وصف اغلب شهریاران گمنام ما در دوران پس از ورود اسلام به ایران یافت می شوند که مورد بی مهری بسیاری از مورخان و روشنفکران می باشند! 

از زمان ورود اسلام به ایران و انقراض سلسله ساسانیان تا اوایل قرن سوم هجری ، ایران مستقیماً تابع دارالخلافه بود ؛ ابتدا خلفای نخستین و امام علی (ع) و امام حسن(ع) و سپس بنی امیه و بنی عباس . در این دوران البته همانطور که در مقدمه اشاره شد بخش هایی از شمال کشور (گیلان و طبرستان) تا مدتها در برابر اعراب ناگشوده باقی ماند و سلاطین محلی ایرانی بر این نواحی حکومت می کردند .  

در سایر نواحی هم هر چند سال یک بار شورش هایی با انگیزه های مختلف رخ می داد که دو انگیزه عمده از بین آنها یکی شورش های ملی گرایانه بود با هدف بیرون کردن اعراب و احیای پادشاهی پارسی و دیگری شورش های شیعیان ایران بر علیه ظلم و ستم خلفا و حاکمان متعصب سنی و در نهایت با بهره برداری از همین شورش ها بود که آل عباس موفق به سرنگونی بنی امیه شدند و هرچند اوضاع برای ایرانیان عامی تفاوت محسوسی نکرد اما طبقه ای از اشراف و سیاستمداران و سرداران ایرانی در دوره بنی عباس شکل گرفت که توانستند قدرت هرچند اندکی در دستگاه خلافت بدست آوردند و وحشت از همین قدرت گیری بود که باعث شد خلفای عباسی به غلامان و مباشران و امرای ترک روی آورند و آنها را بر منطقه مسلط سازند . 

اما نخستین سلسله ایرانی نسبتاً مستقل که در ایران شکل گرفت سلسله طاهریان بود : 

طاهریان : 

طاهر بن حسین (206 تا 207 هجری) : سردار معروف مامون خلیفه عباسی بود که به وی در شکست دادن و کشتن برادرش امین یاری فراوان رساند . مامون پس از استقرار در بغداد ، طاهر را مامور حکومت بر خراسان کرد و البته پست ریاست پاسبانان بغداد را هم به خاندان طاهر سپرد که تا در خراسان حکومت داشتند کسی را از خودشان برای این پست به بغداد می فرستادند . طاهر یک سال بعد از آمدن به خراسان نام مامون را از خطبه انداخت و اعلام استقلال کرد اما به روایتی یک روز و به روایتی دیگر چند روز بعد از آن به شکل مرموزی درگذشت . 

طلحه بن طاهر (207 تا 213 هجری) : مامون جانشینی طاهر را به پسرش داد و اجازه داد در خراسان مستقل حکومت کند با این شرط که نام خلیفه عباسی را از خطبه نیاندازند و طلحه اطاعت کرد . مهمترین رویداد حکومت او جنگ هایی است که با خوارج در سیستان کرد و برادرش عبدالله را به جنگ بابک خرم دین فرستاد . 

عبدالله بن طاهر (213 تا 230 هجری) : عبدالله هنوز سرگرم جنگ با بابک بود که خبر فوت برادرش را شنید و چون خوارج هم از فرصت استفاده کرده و در حال تاخت و تاز در خراسان بودند جنگ با بابک را رها نموده و به خراسان آمد و خوارج را سرکوب کرد . بعد از آن فتنه بابک خرم دین در آذربایجان بدست سرداران خلیفه خوابید اما مازیار نامی در مازندران شورش کرد و عبدالله از سوی خلیفه مامور دفع او شد . در این جنگ مازیار اسیر شده و به نزد خلیفه فرستاده شد و عبدالله مازندران را هم ضمیمه مناطق تحت تسلط خود نمود .  

طاهر بن عبدالله (230 تا 248 هجری) : در دوره او آرامش بر ممالک طاهری حاکم بود 

محمد بن طاهر (248 تا 259) : فرمانروایی ضعیف و عیاش بود و با ظلم و جوری که عمالش بر مردم روا می داشتند ابتدا مردم مازندران شوریده و طاهریان را از آن منطقه بیرون کردند و داعیان علوی را به حکومت برداشتند و از سوی دیگر یعقوب لیث در سیستان قیام کرد و کارش آنقدر بالا گرفت تا در نهایت محمد را در نیشابور اسیر کرده و به حکومت طاهریان خاتمه داد . 

علویان طبرستان :  

حسن بن زید {داعی کبیر} (250 تا 270 هجری) : با بالا گرفتن ظلم و ستم عمال طاهری در طبرستان ، مردم آن نواحی از یکی از سادات سرشناس به نام حسن بن زید که در ری اقامت داشت دعوت کردند تا رهبری قیامشان را بر عهده گیرد . قیام به شکل موفقیت آمیزی پیش رفت و لشکریان طاهری در چند نوبت از علویان شکست خورده و از این نواحی گریختند . سپس معتز خلیفه عباسی سپاهی به مازندران فرستاد و با اینکه این سپاه موفق به پراکندن علویان شد به محض رفتن بار دیگر مردم قیام کرده و داعی کبیر به قدرت بازگشت . پس از آن هم داعی کبیر جنگ هایی با صفاریان نمود و از حدود قزوین و ری تا گرگان را در تصرف داشت . 

محمد بن زید داعی (270 تا 287 هجری) : در زمان او یکی از امرای یعقوب لیث در نیشابور یاغی شد و برای خودش اعلام استقلال کرد . البته این امیر خیلی زود بدست غلامانش کشته شد و یکی از گماشتگانش به نام رافع بن هرثمه جایش را گرفت و این رافع جنگ های بسیاری با محمد بن زید کرد و حتی بر طبرستان دست یافته و داعی را به دیلم فراری داد اما از ترس سپاهیان خلیفه که در ری اجتماع کرده بودند با داعی بیعت کرد تا حمایت مردم را داشته باشد و تا سال 283 که در جنگ با عمرولیث کشته شد همه کاره بود . بعد از کشته شدن رافع محمد بن زید دوباره امور را بدست گرفت اما با شکست عمرولیث از امیر سامانی ، سامانیان به قلمرو علویان ریخته و محمد بن زید در حدود گرگان کشته شد . 

حسن بن علی {ناصر کبیر} (؟ تا 304 هجری) : با هجوم سامانیان و کشته شدن محمد بن زید ، طبرستان از تصرف علویان خارج شد و با اینکه در دیلم و گیلان استقرار داشتند تا مدتی بلاتکلیف بودند تا اینکه گرد حسن بن علی جمع شدند و حسن که به ناصر کبیر معروف شد با کمک یکی از سرداران شورشی سامانی که به او پناه آورده بود به جنگ آنها رفت و فتوحاتی هم بدست آورد اما پس از کشته شدن آن سردار دوباره به گیلان بازگشت و این وضعیت تا سال 301 ادامه داشت تا اینکه با ضعیف شدن سامانیان و نارضایتی مردم از عمالشان در طبرستان ، ناصر کبیر یک بار دیگر دست به حمله زده و طبرستان را فتح نمود . ناصر با اینکه دو پسر رشید و دلاور داشت اما یکی از سادات دیگر به نام حسن بن قاسم را به جانشینی برگزید و این حسن بن قاسم را آنقدر دوست داشت که با اینکه یک بار بر او شورش کرده بود باز هم او را بخشید و جانشینش کرد . 

حسن بن قاسم {داعی صغیر} (304 تا 316 هجری) : دوران حکومت داعی صغیر همواره به جنگ و کشمکش گذشت . ابتدا پسران ناصر کبیر بر حسن شوریدند اما یکی از آنها به نام ابوالحسین احمد که پدر زن داعی بود پشیمان شده و به او پیوست و برادر دیگر یعنی ابوالقاسم جعفر نزد سامانیان گریخت . بعد داعی سپاهی به ممالک سامانیان فرستاد که این سپاه گرگان و نیشابور را فتح کرد اما در طوس از سپاه سامانی شکست خورده و سردارشان کشته شد . سامانیان با کمک ابوالقاسم جعفر و هوادارانش به طبرستان آمده و علویان را شکست دادند و داعی صغیر دستگیر و در ری زندانی شد اما از زندان گریخت و با دیگر بر گیلان و طبرستان دست یافت . امیر سامانی سپاه جدیدی به جنگ علویان فرستاد و دو طرف چندین نوبت در حدود گرگان جنگیدند تا عاقبت پیروزی با علویان شد و گرگان را تثبیت کردند . اما یک سال بعد پسران ناصر و جمعی و از سرداران سپاه دوباره علیه داعی شورش کردند و او به کوهستان گریخت . لیکن پسران ناصر خیلی زود درگذشتند و بین شورشیان اختلاف افتاد و برخی دوباره به داعی رو آوردند . بعد از تسلط دوباره داعی صغیر بر طبرستان ، نصر بن احمد سامانی به آن ولایت لشکرکشید اما علویان چنان کار را بر آنها سخت کردند که امیر سامانی برای بازگشت باج سنگینی پرداخت کرد! بعد از این پیروزی علویان یک بار دیگر مغرور شده و به حدود ری تاختند اما سپاه سامانی دیگری که این بار توسط یکی از سرداران محلی به نام مردآویج بن زیار فرماندهی می شد به طبرستان تاخت و داعی صغیر در جنگ با این سپاه در حوالی ساری کشته شد . 

پس از قتل داعی صغیر کشمش در گیلان و طبرستان تا مدتها ادامه داشت و تنی چند از علویان به عنوان داعی مطرح شدند اما چون همگی آلت دست سرداران و فرصت طلبان بودند ذکری از آنها در تاریخ باقی نمانده و داعی صغیر آخرین فرمانروای رسمی دولت علویان محسوب می شود . 

ادامه دارد ... 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۵ مرداد۱۳۹۴ساعت 12:14  توسط امین  |